تبليغاتX
تیک تیک های روزانه
یه روز هایی توی زندگی آدم می رسه که هیچ تیک تیک خاصی نداری جز اینکه دلت بخواد سر به بیابون بذاری یا آروم آروم سرتو بذاری و بمیری!

مدت هاست حالم از خیلی چیز ها به هم خورده

دیشب به عزیزی گفتم دقت کردی چقدر خریم؟هممون رو می گم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

سرکار خانم ستاره ی طلایی

بنده از جانب این ملت و اجالتا" برخی سران ملل مختلف از جمله آنگولاـدولقوزستان و.... خجسته سالگرد جنابعالی را تبریک گفته و از جانب حق تعالی طول عمر با عزت را مسئلت می دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

روزهای امتحان صبح که می آیم کلی به نحوه ی درس خوندنمون می خندیم سر امتحان با تقلب هامون حال می کنیم و می خندیم از امتحان که فارغ شدیم می آیم تو دفتر دادبه جان رو کلی اذیت می کنیم  و باز هم می خندیم بعدش غلط های همدیگه رو می فهمیم و دوباره ضایع می شیم و میخندیم خونه هم که رفتیم به خریت خودمون که چرا روزهای دوره هیچی نخوندیم می خندیم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

یک هفته ای هست که کلا بی کاریم دیگه مدرسمون زده به سیم اخر حد اقل قبلا تریپ درس خوندن و داشتیم!بی کاری که به آدم رو بیاره باعث می شه آدم به کار ها یی از قوطی بازی گرفته تا تغییر دکوراسین اتاق و گیر دادن به ملت گرفتار بشه.

 از هفته ی دیگه امتحانات شروع می شه یکی از دوستان مخلص مامانش بهش گفته اگه معدلت بالای ۱۹ بشه برات سگ می خرم !عاشق این دوست و مامانشم و تمامی کسانی که به این جوونا اهمیت می دن و این قدر در زندگی مشوقشونند!

بلاخره امروز بارون اومد منم گفتم حالا که بارون اومده و همه خوشحال اند ما هم یه چند خطی بنویسیم وبچه ها رو شاد تر کنیم ایشالا برنج هم ارزون می شه تا همه از بهاری سبز و شیرین لذت ببریم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

برخی دوستان گله کرده اند که چرا وبلاگت را آپ نمی کنی این دوستان از این بعد قضیه بی خبرند که در این چند هفته ی اخیر چه بدبختی هایی که نصیب بنده نشد از امتحانات میانترم گرفته تا بلایایی مانندآفت و ...امروز هم می خوایم بیم برای معلم های کوشا و البته پر توقعمان کادو بخریم من نمی فهمم اون کسی که این روز ها رو نام گزاری کرده به فکر این بدبختی های بعدش بوده یا نه!؟شیطونه میگه پولای بچه ها رو بزنم به جیب برم عشق و حال هااا!

تنها چیزی که این روز ها بهم انرژی می ده نمایشگاه کتابه خصوصا" اینکه امسال زهرا رو نمی خوام ببرم و به خصوص ترش اینکه پیش خودمون بمونه ولی دارم پاچه خواری خانوم "ص.ه "رو میرم تو کارش!چه ننگی!

اگرم می تونستم معلم ادبیاتمونو راضی کنم تا منم با خودش خونه ی استاد مصفا ببره فیضی بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

بازی بازی با آرزو های محال هم بازی؟!

۱ـ بچه تر که بودم کتابی خوندم به اسم هوشمندان سیاره اوراک که این هوشمندان اومدن و دختری به اسم صبا رو دزدیدن و بردن به سیارشون. این ارزو که من جای صبا باشم محال تر از محاله نه!؟

۲ـ این فقط آرزوی من نیست که این مملکت بلاخره سرو صاحاب داشته باشه و سرو صاحاباش احساس سرو صاحاب بودن داشته باشن!

۳ـ یه جوری می شد بچه ی همسایه بقلی مون رو خفه می کردم!

۴ـ از بالا رفتن قیمت گوسفند جلو گیری کنم تا جمعیت تهران اینقدر روز به روز بالا نره...

۵ـ سری به مدرسه ی جادو گری هاگوارتز زدن هم برای خودش حالو حولیست!

۶و۷ـ این ۲تا آرزو حساب می شه که روز آرامش کامل و صلح و صفا و اون روز معروف که همه از انتظارش حرف می زنن رو ببینم...

بازی جالبی بود مهر بانو.ممنون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

در غیاب خواهر عزیزمان حس خیلی کار ها از جمله خوش گذرانی نیست گرچه اون الان از دید عموم در بهترین جای دنیا سیر میکنه و بابام یکسره به من میگه این حرف ها رو بهش نزن و روحیه شو خراب نکن!

ای دادو بیداد...به هر حال...

فرا رسیدن بهار رو باتمامی زباییهاش به تمامی بهار دوستان عزیز تبریک میگم.خوش باشید...!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

دیروز تولدخواهر عزیزمان بود...چند روز پیش به همراه مادر بزرگ و پدر بزرگ گرامی مان گذری بر البوم عکسهای نه چندان قدیمی زدیم.دختری تپل مپل با عینک دور بنفش و تی شرتهای همواره صورتی پای ثابت همه ی عکس های بله برونه توی عکس ها طوری به زهرا چسبسدم انگار همین الان قراره ازم بگیرنش!اون موقع ها حدودا" تا شونه هاش می رسیدم .

مهمانی به طرز غیر قابل تصوری سادست و مهمانها هر کدوم بیش از اندازه خوش تیپن!منصوره که فکر کنم شانه هم به موهاش نزده بود وحید هم طوری تیپ زده که انگار قصد داشته چند ساعتی با رفقاش قدم بزنه!از اون طرف زهرا مثل اینکه کاملا"اتفاقی وارد این مجلس شده و از همه چیز بی خبره!!!

وقتی کنار زهرا وایمیستم به اندازه ی ۱ اپسیلون سانت ازش بلند ترمو این وسط  میشه شمرد که صورت مامانینا چندتا چین و چروک اضافه کرده...

زهرا دیروز۲۵ ساله شد...کی میتونه بفهمه که در همین ثانیه این چندمین نفسیه که به ریه هاش فرو میده؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط لیلا  |